یادم نبود حیف...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤  

هو الجبار

صبح چهارشنبه 30 آذر ماه برای آخرین بار بود...

یادم رفت مثل آن اوایل دعای فرج را بخوانم...

راستش نمی دانستم برای آخرین بار است، اما برای آخرین بار بود که کودکم را در آغوش کشیدم تا از شیره ی وجودم بنوشد...

خودش تصمیم گرفت که دیگر نخورد...

امشب اه حسرتی کشیدم و بر پیشانی زدم که ای وای....

دیگر اجر شهید را ندارم...

دیگر بهانه ای برای اجابت دعایم ندارم...

بعد از سه سال امیدواری به پروراندن امانت الهی در وجودم ... بار دیگر من مانده ام و کوله باری از گناه...

باز هم تنها شدم...

کاش کمی بیشتر طول می کشید...

کاش به رسم انسانیت یادم نمی رفت نعمت شیر دادن کودکم را...

ای خدا...

باز هم دوباره تنها مانده ام ، رو سیاه از اعمالم...

دلم تنگ شده ... کاش بار دیگر در آغوش می فشردمش و از عصاره وجودم می نوشانیدمش تا آخرین دعایم را هم بکنم....

سخت است تنهایی....

سخت...

یا رازق الطفل الصغیر...ارحم...


کلمات کلیدی: مادر