کلنجار
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸  

هو الحق

خیلی بد است که این نفس وامانده این قدر بی حیا و لجوج است. گاه نمیدانی که نفست اینگونه وسوسه ات می کند و به اسم دین دل می شکند یا واقعا وظیفه است و  از این حرف ها.

گاه می مانی که خب وظیفه هم باشد اما من حرصم گرفته!
شاید برای خودم بود این قدر حرص نمی زدم اما نمی دانم چرا همه چیز را برای این عنصر از بهترین هایش می خواهم.

آن قدر این نفس سرکش و لجوج است که اینجا کشانده ام! بله! حدسم درست بود و فلان چیز هم اشتباه شده بود بعلاوه بقیه کاستی هایش! آخر حرصم گرفته که بگویم یک چیز می شود و نگویم دل خودم هی نیشگون می گیرد که دیدی اشتباه شده!!!!

سخت است بگویم این حق دلم است یا حرف این نفس وامانده! کاش واقعا وا می ماند!

چاره ای ندارم. هرچند که سخت است اما نمی گویم تا چشم دلم هم در بیاید!!!!

چند روز پیش مانده بودم من چه گناه هایی می کنم که باید ترکشان کنم!

الان فهمیدم که همه چیز گناه نیست! این وسوسه ها و ندانستن ها از صد گناه هم بد تر است. عین این می ماند که ریشه ی گناه قوت می گیرد و خودش بعدا سر از خاک در میاورد.

دلم می خواهد کمی سخنرانی از حضرت اقای فاطمی نیا گوش بدهم. جالب سیلی می زند......

همیشه یک چیز خیلی برایم حسرت برانگیز بوده است و خواهد بود!!! علامه طباطبایی که روحشان قرین رحمت باد می گفتند من نفس خود را کشته ام اما رسول اکرم صلی الله علیه و اله نفس خود را مسلمان کرده بودند!!!!
می دانی یعنی چه؟!!!! یعنی ریشه گناه را طیب کردن!!!!!!

من می دانم و تو! حالی بگیرم از تو که خودت هم نفهمی!

کاش بشود.

ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی !

یا علی مدد


کلمات کلیدی: نفس