بی پدر شد شیعه...
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠  

هو المحبوب

١.
شب قدر است و مهربان همسرم که هر سال این موقع بهترین مکان هایی بود که میتوانست باشد، در اوج فداکاری،‌تنهاییم را تاب برنداشت و ماند.
ماند تا مهربانی پدر را از همین حالا به او ثابت کند.

٢.
پدر...در زندگی برایم واژه ای غریب است. چیزی بجز خودم...همیشه سخت بود برایم نگاه کردنش... کاش او نیز بهترین باشد...

٣.
ساده تر و آرام تر از آنکه باورم باشد پا به این زندگی شیرین نهادی. سخت بود برایم آمدنت اما وسوسه ای شیرین بودنت را برایم شیرین می کرد. چند هفته ای می شود که رسما سر کارمان گذاشته ای! دقیقه ها روی مبل دراز می کشم تا تکان خوردنت را به چشم ببینم. و بعد می پندارم که چه می کنی؟!! حال بازیگوشی های آهسته ات را نیز حس می کنم! اگر تکان نخوری از غصه و تنهایی دق می کنم.

۴.
شده ای وجدانم. هر کار که میخواهم بکنم میگویم خوب است یا بد؟ می دانم که همه چیزم بر تو کوچک خانه اثر می گذارد. کاش تو که به دنیا می آیی این حس را درونم جا بگذاری دردانه پسرم.

۵.
پدرت، هم او که هم نام برگزیده ی خداست،‌سخت دلبسته ی من و تو ست. می دانم که در سر آینده ای دیگر می پروراند هرچند که تازگی ها خیلی درگیر و مشغول است. اما او از جنس اینجا نیست. دعا کن من نیز نباشم...
برای آمدنت خانه را حسابی تغییر می دهیم و اینها همه لطف خداست و کمک بزرگترهایمان و دسترنج پدر مهربانت...می دانم که چقدر زحمت می کشد... می دانم که چه دل مهربانی دارد.

امشب که دومین شب قدر است،‌از خواب خوابیده است. هیچ فرشته ای نمی تواند از او زیباتر باشد و مهربان تر...دوستش دارم عجیب...با تک تک سلول هایم...کاش بیش از این سلول داشتم.

۶.
تو آمدی بدون اینکه بدانیم در شب قدر سال پیش آمدنت برایمان رقم خورد. دردانه ی پاک من که آستان کوچکت به هیچ گناهی آلوده نشده ... دعا کن تا امسال سالی باشد که مولایمان نیز خشنود باشد... دعا کن عافیت برایمان برسد...

تو آمدی و حال همه چیز را از دریچه ی چشمان کوچکت می بینم.

٧.
دلم سخت گرفته...
هیچ جایی هم چون سینه اش آرامم نمی کند...

٨.

خدایا خودت می دانی....

 

یا علی!


کلمات کلیدی: شب قدر