تجربه
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧  

یا حنان

1.

بدو ورودم به محیط کار عالی بود. شکر خدا اتفاق ناخوشایند کاری برام پیش نیومد. اما با گذشت زمان متوجه شدم که چه بسیار آدم هایی که با نشون دادن اوج اخلاصشون !!! ذره ای جرئت و قدرت نقدپذیری ندارند و تا جایی باهات خوبند که تو موافق نظرشون باشی.

و این واقعا تجربه بدی برام بود.

متوجه شدم که یک مدیر، هر چند مدهبی و هر چند که تو اون رو دلسوز ترین آدم ببینی و احساس کنی باهاش راحتی ، با یه دکترا قبول شدن، جای نشستنش رو هم عوض میکنه و به خودش اجازه میده جوری وانمود کنه که در برخوردی که تو فقط واسط بودی و هیچ اختیاری نداشتی، مقصر شناخته بشی و انگار نه انگار که این امر اجرای دستور همیشون بوده.

این اتفاق باعث شد تا واقعا نسبت به هیچ کس حس اطمینان نداشته باشم.

2.

بالاخره نتونستم با تمام وقت کنار بیام! با عقایدم در تضاد بود.

عطای تمام حقوق مزایاش رو به لقاش بخشیدم و گفتم که نیمه وقت میام.

این جوری هم دو روز بیشتر تو خونه هستم هم کم نمیارم.

هم بچه م بیشتر پیش خودمه.

3.

یه نکته بود که بهش توجه نکرده بودم.

رفع یه سری مشکلاتم، همزمان شد با یه تصمیم بزرگ و سخت.

حتی یادش هم ، باعث شد تا یه درجه ای از مشکلات برگرده و اینا همش نشونه بود  و من اصلا حواسم نبود!‌و امروز یه هو فهمیدم.

خدا رو شکر.

خدایا کمکم کن.

4.

زندگیم با فراز و نشیب بالایی همراه بود، به لطف خدا و راهنمایی های یه مشاور بزرگوار به تصمیمات خیلی بهتری رسیدم و حالا خیلی بیشتر آرامش دارم.

الحمدالله

5.

زیباترین و دلنشین ترین اتفاق این چند روزم، گرفتن بلیط سفر به مشهدالرضا علیه السلام بود.

امیدوارم زنده باشم و برسم پابوس مولا


کلمات کلیدی: سبک زندگی ،کلمات کلیدی: زن ،کلمات کلیدی: تغییر