اذا زلزلت الارض زلزالها
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥  

هو القادر...

1. ساعت 11 و 20 دقیقه نیمه شب چهارشنبه ...

شبکه 3...

روی صفحه ی تلویزیون حک می شود : وقتی زمین می لرزد...

و حس بدی که مدت هاست آزارم می دهد مرا پای تلویزیون میخ کوب می کند...

برنامه شوک در خصوص زمین لرزه احتمالی تهران است...

اصل فجاعت ماجرا چیزی بیش از آن است که من قادر به هضم آن باشم...

آمار و اوصاف شرایط آن قدر اسف ناک است که به عمیقا به جمله دکتر ندایی مجری برنامه فکر می کنم: در واقع آن هایی که در نخستین ساعت بعد از وقوع زلزله می میرند خوش شانس ترین مردم تهران هستند...

2.

شب به سختی می خوابم.

فکر وقوع زلزله و عدم توانایی من در برابر مدیریت آن امان از من ربوده...

فکر این که برای دردانه پسرم چه اتفاقی می افتد...

به زور خوابیدم...

3.

هر چقدر با خودم فکر میکنم می بینم قضیه به حب الدنیا ربطی ندارد...نه که نداشته باشد. موضوع بدی نیست... وگرنه هیچ آدم عاقلی نمی خواهد به زندگی خود پایان دهد...

4.

مشکلات اخیرم با دانشگاه...

خستگی از اوضاع زندگی در تهران...

ترس شدید از وقوع زلزله...

اشتیاق همسر از جان عزیزترم به ترک تهران...

همه بر می انگیزاندم که از تهران بروم...

اما کجا؟ کی ؟ چه طور؟

هنوز نمی دانم...

5.

خانواده همچون زنجیره ای از حلقه هاست. تولد هر بچه به مثابه افزوده شدن حلقه ای در این زنجیره است. اما لاجرم یک روز فرا می رسد که این حلقه باید برای تشکیل زنجیره ای دیگر از خانواده جدا شود . اگر سالم جدا شد هم خانواده اول سالم می ماند و هم خانواده سالمی تشکیل می شود اما اگر مثل من ....

حلقه ی من در خانواده تفکیک نشد؛ بل پاره شد...

هم زنجیره خانواده ام خراب است و هم حلقه ی من کارایی لازم را ندارد...

کاش می دانستم چه طور می توانم خودم و خانواده ام را ترمیم کنم.

کاش حلقه فاطمه به خوبی جدا شود...

6.

با همه بدی و گنه کاریمان اما افتخارمان این است که مملکتمان را برای امام زمان می خواهیم...

داشتم فکر میکردم اگر در تهران زلزله بیاید بعید است چیز به درد بخوری از ایران باقی بماند. متلاشی می شود...

داشتم به خودم امید میدادم که خدا به ما رحم می کند، ما به خاطر فرج آقا حافظ انقلابمان هستیم...تهران بلرزد ایران می پاشد...

داشتم فکر می کردم که انسان به امید زنده است....

حالا به امید رحمت الهی در تهران می زیم...

در فضیلت  سوره زلزال از امام صادق علیه السلام روایت است: از قرائت سوره زلزال خسته نشوید زیرا هر کس در نمازهای مستحب خود این سوره را بخواند آزار زلزله ای بر او نخواهد رسید و بوسیله زلزله، صاعقه یا آفتی از آفات دنیایی، نخواهد مرد و وقتی وفات کرد دستور می دهند او را به بهشت برند و خداوند می فرماید: ای بنده من در هر جای بهشت که دوست داشتی جای گیر.


کلمات کلیدی: امام زمان
 
اباعبدالله...ارزش ها...انحراف ها...
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸  

یا مصور

تاوقتی که در منزل پدری بودم و مجرد، معمولا پیش نمیومد که بتونم در مجالس عزادای شرکت کنم. همون دو سه باری هم که خیر سر مبارکمان رفتیم مجلس عزای مولایمان حسین(ع) در هیئت الرضا (هلالی) و مهدیه امام حسن(حدادیان) -قضیه برای حداقل 6 سال پیشه- که با دیدن صحنه های وحشتناکی از شکسته شدن حریم ها توی این جور محافل توبه کردیم و دیگر نرفتیم....

حالا نیز که متاهل گشته ایم و نیز چون خداوند کوچولویی بهمان عطا فرموده ترجیح می دهیم که در مجالس شرکت نکنییییییییم. (ذکر دلایل باشد برای بعد)

اما در همین راه رفتن به هیئت شب عاشورا و برگشت ....

هی هی هی ...

با خودم فکر میکنم که اون همه سال پیش؛ مولامون آقا اباعبدالله با اون اوصاف و وقایع رفتن کربلا...آقا شب عاشورا نگران این هستن که فردا جلباب از سر دخترا برداشته نشه... بانوی عظیم الشأنمون زینب خاتون (س) جزو اولین خواسته هاشون اینه که چیزی بیارید تا ما بتونیم با اون سر و صورتمون رو از نامحرم بپوشونیم....

اون وقت این اراذل خودشون گریبان چاک کرده و برهنه و بی حجاب، با خوشحالی میان تا در مراسم عزای امام حسین شرکت کنند و بگند امان از دل زینب....

کاش زدن فایده داشت و من هم می تونستم بزنم...دمار از روزگارشون در میاوردم.

دلم آتیش گرفت وقتی اینا رو دیدم...

مرحبا به آموزش پرورش مملکت قشنگمون، مرحبا به پدرها و مادرهای دلسوزمون  که تونستند این چنین نسلی تربیت کنند...

خدا کنه ما مثل اون ها نشیم...

- بلی، از فردا باید برویم دانشگاه ...

-خداوندا به فرهنگ مملکت قشنگمان رحمی بفرمای...


کلمات کلیدی: عاشورا ،کلمات کلیدی: کربلا ،کلمات کلیدی: زن
 
این صدای تپش قلبم نیست...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  

بازم هم بعد از سالی می نویسم...

دلم بس حال عجیبی دارد..

خسته از چیز هایی که عمیقا دوستشان داشتم...

زندگی عجیب است. پیچیده تر از آنی که فکرش را کنم...

دلم می خواست می توانستم ساده ساده باشم...دور از هر هیاهو و نگرانی... دور از هر تظاهر... در جایی ساده ساده بی دغدغه ... دلم می خواست در آرامش شکوهم را بسازم...

اما نشد

بعید است هم که بشود...

دلم می سوزد برای دردانه پسرم که سخت عجیب است... او هم پیچیده و عجیب است مثل بقیه جنبه های زندگیم...

دوران سختی را گذراندم ه لطف خدا فعلا به خیر گذشته است...

هی هی هی ....

دلم آرامش می خواهد...

آ را مش ...

-----------------

این صدای تپش قلبم نیست

در نهان خانه دل سینه زنی است...

باز هم محرم رسید...چیزی که هیچ وقت تکراری نمی شود...

یا حسین (ع)....