تنمان می لرزد
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥  

هو المحبوب

زیرکی این یگانه پروردگار نیز به نوبه ی خود جالب است !!!

امروز در کتاب شیرین همسر اگر اینگونه می بود که پیشتر نیز خوانده بودمش اما مبتلی به ش نبودم دو حدیث خواندم که بی نظیـــــــــــر بود!

  1. روزی مردی خدمت پیامبر اسلام (ص) آمد و عرض کرد:
    همسری دارم که هرگاهوارد خانه می‌شوم، به استقبال من می‌آید و چون خارج می‌شوم، بدرقه‌ام می کند. هنگامی که مرا ناراحت ببیند می‌گوید: اگر برای مخارج زندگی ناراحتی، بدان که خدا روزی ما را تضمین کرده، پس بی‌جهت غصه نخور، اگر برای آخرت ناراحتی، خدا غصه‌ات را زیادتر کند.
    پیامبر(ص) فرمود: " خداوند روی زمین کارگزارانی دارد و همسر شما یکی از عاملان و کارگزاران خدا روی زمین است. خداوند به خاطر زن استقبال و بدرقه و حرف‌هایش، نصف پاداش شهدا را به او عنایت می‌کند."
    دمیش هم باشه برای فردا

یا علی!


 
چاقاله عشقولی
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  

یا محول الحول و الاحوال

1.

نیاز شدیدی به مقادیری تغییر دارم. باید از مسکن هایی رخت بربندم و کوچ کنم.
کاش او یاریم نماید.

2.
فعلا این بهانه ی خنده هایم است. اثری از دردانه همسرم.

یک چاقاله بادوم عشقولکی

جبران می کنم. عهد می بندم...


 
پیش بینی همسرم!!!
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠  

هوالعالم!!!

در ساعت ٩ و ٣٢ دقیقه ی شامگاه دوشنبه دهم فروردین ماه ١٣٨٨ همسر اینجانب ملهم گردیدند و پیش بینی فرمودند که کمتر از نیم قرن دیگر تمام کشورهای عربی منطقه از نظام پادشاهی و ریاست جمهوریِ مادام المعمر خارج شده و به دولت های جمهوری و یا وحدت ملی تبدل می شوند!

 

نوشتیم تا در عالم نت ثبت شود!!!

 


 
بارها گفته اند احسان کنید به منشا وجودتان اما نگفته اند احسان کنید به جگرگوشه ها
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٥  

هو الودود

جایی اتفاقی از پی مطلبی دیگر بودم که این را خواندم.  شدیدا برایم گوارا آمد.
نیوش جان :

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.

بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.