کشف خویش
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧  

هو الخالق

1.
نگاهت که می کنم از بودنت لذت می برم
. درست که هنوز راحت ننداخته ام و تو را آشیانه ی این همه فکر و اندیشه ی گاه پر تشویش نکرده ام، اما دوستت می دارم.
تو هدیه ای هستی از جانب مهربان خالقم. او خوب می داند که هیچ چیز به اندازه ی خلق و نگهداری چیزی مرا به وجد نمی آورد.
من تو را با دستان خود خلق کردم. و نگهت می دارم. هر چند با دستان خود قبلی را به خاک سپردم ام او را نیز دوست دارم.

باشد تا سال های بعد نازنین فرزندمبیاید و این را ببیند و شاید بفهمد که چه لذتی دارد مادر بودن.

2.

همیشه می گردم تا چیزی را بنحوی به چیز دیگر مرتبط کنم.
*راحل* را انتخاب کرده بودم اما هنوز خود را وصل به چیزی نمی دانستم! درست که پروردگارم به کمین نشسته اما چه حیف...
مات و مبهوت درس شیرین تعلیم و تربیت اسلامی بودم که یک هو کشف شدم!
و چه کشف شیرینی بود برایم. مثل تولدی دوباره...انگیزه ای برای خوب شدنم...

و أنّ الراحل الیک القریب المسافة

از این شیرین تر چه می توان شنید؟
با خود نشسته ام...چه گذشته ای...چقدر شرمسارم.
دلم برای سمانه تنگ شده ، آن روز کنار ستون نمازخانه ی غریبمان...*1* وفتی می خوام کاری کنم با خودم میگم یه وقت کاری نباشه که مهربون ترین و عزیز ترین کسم دلگیر شود...

شب قدر سال پیش...امسال...همین چند شب پیش بود انگار...
غصه ام می گیرد...اما ...

یکی آن آیه مرا می کشد

و یکی این آیه...

تمام عالم را بسیج کرده که تو بیا، فقط بیا! کارت نباشد که چقدر ناحقی کردی در حقم، کارت نباشد که تو و این همه بدبختی! تو بیا! فقط بیا! گامی به سویم بردار! همین که راهی شوی به من نزدیکی....

3.

کمی سخت است...
درس،
خانه، هرم بالای اجاق گاز، نگاه مهربان همسر ، نگاه منتظر مادرم و بی قراری های دردانه خواهرم.... چقدر دلتنگم...*2*

4.

یادم باشد دیگر نیاز است پرورشت دهم.

 

ما در این دهر غریبیم و در این بحر اسیر
یا رضا (ع) دستی گیر!


 
تا دستمان گرم شود کمی...
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢  

1.
گاهی پاورچین پاورچین به فکرم می آید و می گوید "شاید عالم دیگری هم باشد که تو همزمان در آن جا باشی با شاخک هایی
بالای سرت! " کجکی نگاهش می کنم  ،می گویمش بدک هم نمیشوم ها!!!
بودن این عوالم دیگرم کمی به  روح نابالغم وسعت میدهد که همه ی شرایط برایم متصور باشد.


گاهی چیزی می خوانی و نمیدانی به خودت بگیری یا مال دیگری است. می نشینم رو برویم :
- اگر مال من باشد چه زیباست
*اگر مال خودم باشد مسئولیتش، فکرش، گاهی عذابش... نه نمی خواهمش
-اما اگر مال من نباشد پس مال دیگری است...نه نمی خواهم. باید مال من باشد. دیگری را شایسته ش نمی یابم...
* اما اگر مال تو نباشد از فکرش نیز رهایی...

- نمی دانم ..گمانم راست می گویی...اما حیف...
- اما قبول داری که یک حس خاص است؟
* عشق
را می گویی ، می دانم...

-*  لعنت به همه ی مرز ها...

2.
گاهی می مانی در لطفی اجباری که اندکی - کمی بیشتر از اندکی - برایت زحمت می آورد. آن هم در وضعیتی که حتا اندکی هم وقت نداری برای انجامش!
داستان من شده است با امیل خواندنم!
لطفی مرحمتی جون مادرتون ای استاد!

3.
طبق همان که قبلا گفته ام باز هم برایمان برنامه ریخته اند. فردا امضایش می کنیم. امید آن داریم که کمی هم وقت ما را مد نظر داشته باشند، چه اهمیت دارد که این ما هستیم که قرار است برویم و بیاییم و بخوانیم و امتحان پس دهیم...


4.
این جا، جایی برای صرفه جویی در زمان نیست. اموزش و پرورش نیاز  به اصراف وقت دارد...
در سال های ابتدایی تربیت باید سلبی باشد. یعنی هیچ چیز به او منتقل نمی کنیم. همه چیز را تا مرزی که به جسم و روحش اسیب جدی وارد نسازد ، خود امتحان می کند.  طبیعت انسان مبری از هرگونه پلیدی است. محیط پلیدی را حاصل می کند. (کمی مخالفم. تاثیر ژنتیک)
روسو پیامبر طبیعت گرایان است....

5.

محمد رسول مهر و رحمت - درود خداوندگار و خلایقش بر او و خاندان طیبش-  پیامبر عوالم امکان است...
مددی
یا رسول الله...


کلمات کلیدی: روسو