اقبال و ادبار
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢  

هو الخالق

1.

خیلی برای خودم عجیب هستم.

گاهی دلم می خواهد در حال و هوای بدبختی هایم باشد. به یاد دورانی خاص...

نمیدانم آن وقت ها چه داشت که گاهی این دل لامذهب برایش تنگ می شود...

یک ناامیدی همراه با امید گویی که در ژرفای عمیق چاهی برای خودت مرثیه می خوانی و نگاهت به روزنه ی نورانی و دوری است که شاید بشود و به آن برسی...

2.

این وقت ها دلم می خواهد صداهایی را بشنوم...

حتی در نت هم دلم میخواهد جاهایی خاص را ببینم...

حتی ترانه هایی خاص...

و این بد است که دلم نیز در این دوران ادبار دارد نه اقبال...

و این خود گواهی است که این حال،‌ حال خوشی نیست...

3.

گاهی فرصتی می خواهم تا پوست بیندازم...

گاهی از تکراری های حتی با عشق هم خسته می شوم. و خودم هم می دانم که این گونه خوب نیستم.

اما می شوم خب!!!!

4.

نمیدانم شاید این دوران برای آن است که قدر حالایم را بیشتر بدانم.

یعنی دلم می خواهد یاد آن دوران برایم بماند تا پس از وقفه ای کوتاه باز هم با عشق بیش از پیش بزیم...

5.

فردا کنفرانسی به زبان عربی دارم ( در حد 10 مین) اما خب عربی است دیگر!!!! از دنبال لغت گشتن به اینجا رسیدم!!!!!

6.

همیشه یک سویم  که پیش از آنکه موعدش برسد بزرگ شد،‌سعی می کند سوی بزرگ شدن حقیقیم را سرکوب کند.

هر کسی چیز هایی دارد که از آن ها می ترسد...

7.

لیلای خواهرم، ساحل، چند روزی است که مادر از دست داده...

پنجشنبه ای شوم...20 دی ...

اما امروز تولد دیروزم را به فاطمه تبریک گفت...

و این سخت است که تو از عمق وجودت بخواهی کسی را در آغوش بفشاری و های های گریه کنی ... اما نشود...

تنها می گریم... 

لالالالاگل پونه دو چشمام پر ز بارونه
دو چشم مادرم انگار دریایی از خونه
لالالالاگل زیره دلم آروم نمی گیره
خدایا آسمون امشب چرا بارون نمی گیره

...........................................................................


 
یادم نبود حیف...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤  

هو الجبار

صبح چهارشنبه 30 آذر ماه برای آخرین بار بود...

یادم رفت مثل آن اوایل دعای فرج را بخوانم...

راستش نمی دانستم برای آخرین بار است، اما برای آخرین بار بود که کودکم را در آغوش کشیدم تا از شیره ی وجودم بنوشد...

خودش تصمیم گرفت که دیگر نخورد...

امشب اه حسرتی کشیدم و بر پیشانی زدم که ای وای....

دیگر اجر شهید را ندارم...

دیگر بهانه ای برای اجابت دعایم ندارم...

بعد از سه سال امیدواری به پروراندن امانت الهی در وجودم ... بار دیگر من مانده ام و کوله باری از گناه...

باز هم تنها شدم...

کاش کمی بیشتر طول می کشید...

کاش به رسم انسانیت یادم نمی رفت نعمت شیر دادن کودکم را...

ای خدا...

باز هم دوباره تنها مانده ام ، رو سیاه از اعمالم...

دلم تنگ شده ... کاش بار دیگر در آغوش می فشردمش و از عصاره وجودم می نوشانیدمش تا آخرین دعایم را هم بکنم....

سخت است تنهایی....

سخت...

یا رازق الطفل الصغیر...ارحم...


کلمات کلیدی: مادر
 
اذا زلزلت الارض زلزالها
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥  

هو القادر...

1. ساعت 11 و 20 دقیقه نیمه شب چهارشنبه ...

شبکه 3...

روی صفحه ی تلویزیون حک می شود : وقتی زمین می لرزد...

و حس بدی که مدت هاست آزارم می دهد مرا پای تلویزیون میخ کوب می کند...

برنامه شوک در خصوص زمین لرزه احتمالی تهران است...

اصل فجاعت ماجرا چیزی بیش از آن است که من قادر به هضم آن باشم...

آمار و اوصاف شرایط آن قدر اسف ناک است که به عمیقا به جمله دکتر ندایی مجری برنامه فکر می کنم: در واقع آن هایی که در نخستین ساعت بعد از وقوع زلزله می میرند خوش شانس ترین مردم تهران هستند...

2.

شب به سختی می خوابم.

فکر وقوع زلزله و عدم توانایی من در برابر مدیریت آن امان از من ربوده...

فکر این که برای دردانه پسرم چه اتفاقی می افتد...

به زور خوابیدم...

3.

هر چقدر با خودم فکر میکنم می بینم قضیه به حب الدنیا ربطی ندارد...نه که نداشته باشد. موضوع بدی نیست... وگرنه هیچ آدم عاقلی نمی خواهد به زندگی خود پایان دهد...

4.

مشکلات اخیرم با دانشگاه...

خستگی از اوضاع زندگی در تهران...

ترس شدید از وقوع زلزله...

اشتیاق همسر از جان عزیزترم به ترک تهران...

همه بر می انگیزاندم که از تهران بروم...

اما کجا؟ کی ؟ چه طور؟

هنوز نمی دانم...

5.

خانواده همچون زنجیره ای از حلقه هاست. تولد هر بچه به مثابه افزوده شدن حلقه ای در این زنجیره است. اما لاجرم یک روز فرا می رسد که این حلقه باید برای تشکیل زنجیره ای دیگر از خانواده جدا شود . اگر سالم جدا شد هم خانواده اول سالم می ماند و هم خانواده سالمی تشکیل می شود اما اگر مثل من ....

حلقه ی من در خانواده تفکیک نشد؛ بل پاره شد...

هم زنجیره خانواده ام خراب است و هم حلقه ی من کارایی لازم را ندارد...

کاش می دانستم چه طور می توانم خودم و خانواده ام را ترمیم کنم.

کاش حلقه فاطمه به خوبی جدا شود...

6.

با همه بدی و گنه کاریمان اما افتخارمان این است که مملکتمان را برای امام زمان می خواهیم...

داشتم فکر میکردم اگر در تهران زلزله بیاید بعید است چیز به درد بخوری از ایران باقی بماند. متلاشی می شود...

داشتم به خودم امید میدادم که خدا به ما رحم می کند، ما به خاطر فرج آقا حافظ انقلابمان هستیم...تهران بلرزد ایران می پاشد...

داشتم فکر می کردم که انسان به امید زنده است....

حالا به امید رحمت الهی در تهران می زیم...

در فضیلت  سوره زلزال از امام صادق علیه السلام روایت است: از قرائت سوره زلزال خسته نشوید زیرا هر کس در نمازهای مستحب خود این سوره را بخواند آزار زلزله ای بر او نخواهد رسید و بوسیله زلزله، صاعقه یا آفتی از آفات دنیایی، نخواهد مرد و وقتی وفات کرد دستور می دهند او را به بهشت برند و خداوند می فرماید: ای بنده من در هر جای بهشت که دوست داشتی جای گیر.


کلمات کلیدی: امام زمان
 
اباعبدالله...ارزش ها...انحراف ها...
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸  

یا مصور

تاوقتی که در منزل پدری بودم و مجرد، معمولا پیش نمیومد که بتونم در مجالس عزادای شرکت کنم. همون دو سه باری هم که خیر سر مبارکمان رفتیم مجلس عزای مولایمان حسین(ع) در هیئت الرضا (هلالی) و مهدیه امام حسن(حدادیان) -قضیه برای حداقل 6 سال پیشه- که با دیدن صحنه های وحشتناکی از شکسته شدن حریم ها توی این جور محافل توبه کردیم و دیگر نرفتیم....

حالا نیز که متاهل گشته ایم و نیز چون خداوند کوچولویی بهمان عطا فرموده ترجیح می دهیم که در مجالس شرکت نکنییییییییم. (ذکر دلایل باشد برای بعد)

اما در همین راه رفتن به هیئت شب عاشورا و برگشت ....

هی هی هی ...

با خودم فکر میکنم که اون همه سال پیش؛ مولامون آقا اباعبدالله با اون اوصاف و وقایع رفتن کربلا...آقا شب عاشورا نگران این هستن که فردا جلباب از سر دخترا برداشته نشه... بانوی عظیم الشأنمون زینب خاتون (س) جزو اولین خواسته هاشون اینه که چیزی بیارید تا ما بتونیم با اون سر و صورتمون رو از نامحرم بپوشونیم....

اون وقت این اراذل خودشون گریبان چاک کرده و برهنه و بی حجاب، با خوشحالی میان تا در مراسم عزای امام حسین شرکت کنند و بگند امان از دل زینب....

کاش زدن فایده داشت و من هم می تونستم بزنم...دمار از روزگارشون در میاوردم.

دلم آتیش گرفت وقتی اینا رو دیدم...

مرحبا به آموزش پرورش مملکت قشنگمون، مرحبا به پدرها و مادرهای دلسوزمون  که تونستند این چنین نسلی تربیت کنند...

خدا کنه ما مثل اون ها نشیم...

- بلی، از فردا باید برویم دانشگاه ...

-خداوندا به فرهنگ مملکت قشنگمان رحمی بفرمای...


کلمات کلیدی: عاشورا ،کلمات کلیدی: کربلا ،کلمات کلیدی: زن
 
این صدای تپش قلبم نیست...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  

بازم هم بعد از سالی می نویسم...

دلم بس حال عجیبی دارد..

خسته از چیز هایی که عمیقا دوستشان داشتم...

زندگی عجیب است. پیچیده تر از آنی که فکرش را کنم...

دلم می خواست می توانستم ساده ساده باشم...دور از هر هیاهو و نگرانی... دور از هر تظاهر... در جایی ساده ساده بی دغدغه ... دلم می خواست در آرامش شکوهم را بسازم...

اما نشد

بعید است هم که بشود...

دلم می سوزد برای دردانه پسرم که سخت عجیب است... او هم پیچیده و عجیب است مثل بقیه جنبه های زندگیم...

دوران سختی را گذراندم ه لطف خدا فعلا به خیر گذشته است...

هی هی هی ....

دلم آرامش می خواهد...

آ را مش ...

-----------------

این صدای تپش قلبم نیست

در نهان خانه دل سینه زنی است...

باز هم محرم رسید...چیزی که هیچ وقت تکراری نمی شود...

یا حسین (ع)....


 
زندگی جریان دارد
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩  

هو المدبر

١.

این از آن صفت های خدای تعالی است که آرزو دارم قطره ای در وجودم متبلور شود!!!!!

٢.

یک سال و اندی گذشت! به همین سرعت و من تازه الان است که می فهمم زندگی یعنی چه! چقدر ضرر کردم پیش از این! چه فرصت هایی داشتم که قدر ندانستم!

می گذرم که این رسم زمانه برای نابخردانی چون من است.

٣.

پسر عزیز دلم ١٢ دی گامی موثر در جهان نهاد و الان لالا کرده که من به نگارش مشغولم!!!

۴ روز است که با تسلط تمام گام بر دنیا می گذارد و راه می رود!!!

یک ماهی می شود که به فلسفه علاقه مند شده و چیه چیه می گوید! هرچه جسم ناشناخته تر! سرعت گفتن چیه بیشتر!!!!

۴. بعد از یک سال مرخصی دوباره به دانشگاه بازگشتم!

حکایت من و مدیریت ابهام دانشگاه و مدیریت زنانه و مصائب آن !!!!

از همان لحظه ی انتخاب واحد به فیض رسیده ام!!!

به جدّ قصد نگارش رساله ای پیرامون مدیریت زنان و مصائب آن را دارم!!!! فعلا خرمان در دانشگاه مشغول چریدن است و افسارش به دست این عزیزان!!!

حیف که عاشق درس خواندن هستم آن هم در این محیط و لاجرم به تک تک مسئولین دانشگاه عشق می ورزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به تازگی هم که با خبردارشدن از نرخ شهریه های ارشد دانشگاه ها متوجه شدم که چقدر در حال علاقه پیداکردن که به رشته مذکور ارشد در دانشگاه خودمان هستم!!!!!!!

در نتیجه حالاحالا ها باید خرمان را در دانشگاه پروار کنیم!!!!

۴.

همه ی این ها فدای یک لحظه از کلاس دکتر دیالمه!!!!

همه را تحمل می کنم که  بنشینم با گوش جان سخنانش را نیوش جان کنم!!

این ترم با واحد علوم انسانی اسلامی در محضرشان هستیم.

۵.

به قول استاد شهرتاش )روان شناسی تبلیغ و ارتباطات( این عشق به علم آموزی از نقاط صعف ما هم حساب می شه! همه رو می کشیم که به یه درجه ای برسیم!

مادر و پدر و همسر و خواهر و فرزند مشغولن که من تشریفم رو ببرم دانشگاه!

دوستشون دارم!!!!

۶.

هنوز دنبال تحولم!

امیدوارم زودتر بهش برسم!

٧.

گاهی روزمرگی اون قدر درون آدمی رسوخ می کنه که جدا شدن ازش برابر نبودن خود آدم تلقی میشه.

باید راهی باشه....

 

یا علی!

 


 
زیبای درونم
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩  

هو المحبوب

١.
روزهای آخر شیرین ترین دوران زندگیم را می گذرانم. امشب تنها لحظه ای به نبودنش
درونم اندیشیدم و سخت آزرده خاطر شدم؛ هرچند که می دانم لذت در آغوش کشیدنش را با هیچ چیز معاوضه نخواهم کرد.

آمدنش برایم تحفه هایی به همراه داشت که زبان از اساس توان وصفش را ندارد. گویی من در او و بودنش غوطه ور شده ام نه او در درون من! گویی من بودنم را وام دار او هستم نه او حیاتش بسته به من. و تمام این ها ادله ای است بس محکم مبنی بر مهربانی یگانه پروردگارم. دردانه ام بی شک از دیار مهر پروردگارم روانه ی وجودم شده است که این چنین بودنش برایم برکت آورده.
من می دانم و خدای من که چه ها را ترک نکرده ام و چه ها نصیبم نشده است. شیرین است که حال می نشینم به این نه ماهه ام می نگرم با خود می گویم خداوندگارا شکرت که این بدی ها را از من ستاندی و صد البته که افسوسش را به سر می کوبم که ای کاش اینها از اول برایم نبود...و حس عذاب وجدانی که جز چشمداشتی عاجزانه به لطف مهربان پروردگارم هیچ چیز را یارای التیام آن نیست...نکند این ها سرنوشت دردانه ام را سوء گرداند و برای او  شوم باشد... که این خود به تنهایی برای مرگ من کافی است. اما خدایی دارم که هیچ چیز توان مقابله با مهرش را ندارد که کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ

شاید امشب شب آخر با هم بودنمان باشد. و شاید نهایت سه شب دیگر... و شب شنبه بی شک برایم سخت ترین شب عمرم خواهد بود...برای آنکه برایم سخت ننماید تلاش کرده بودم که به عظمت ماجرا نیندیشم...اما حال... فکر این که دیگر درونم نخواهی جنبید بسیار برایم سخت و ناگوار است...


دردانه ی پاکم، برایم دعا کن که حس بودنت تا ابد درونم بجنبد. مثل همین الان که پاهای کوچکت را بردی کنار پهلوهایم!!! دعا کن جس بودنت تا ابد برایم بماند...

مادر بودن سخت ترین کار عالم است... حتی یک عاشق اگر مادر نباشد مرتبه ای پایین تر از مادری دارد... مادری چیزی فرای عشق است... این را الان می گویم که هنوز حتی فرزندم را نیز در اغوش نگرفته ام!!!!

برای همین است که بالارتین نوجه ی مولایمان - هم او که بی شعورانی اندک حرمتش را چند روزی است شکسته اند و حیف خاک تمام عالم که بر سر آن ها انبار شود- روضه ی مادر است و حرف از بی مادری...

خداوندگار مهربانم... یاریم ده تا درک درستی از مقامی که عطایم فرموده ای پیدا کنم که نکند تکیه بر جای بزرگان زدن باشد که مادر این عالم فاطمه ی زهرا است.... خودت عنایت فرما...



کلمات کلیدی: مادر
 
عیدانه
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤  

هو الحق

روشن شدن پگاه دیدن دارد
پرواز دل از نگاه دیدن دارد
بر قله کوهی از جهاز شتران
خورشید کنار ماه دیدن دارد


حق است او. او حق است و فرستاده ی او نیز حق است.
می فرمود هیچ پیامبری مبعوث نشده است که به اندازه ی من آزار و اذیت دیده باشد.
23 سال طاقت فرسا را با وجودی لبریز از شوق هدایت این بندگان غافل گذرانده بود.
برای بار آخر آمده بود حج. می دانست دو ماه و اندی بیشتر نمانده تا  فاطمه را تنها بگذارد و به انتظارش بنشیند...
اما بعد از این همه سال و این همه زحمت حال که تنها 2 ماه از رسالتش باقی مانده، محبوبش به او ندا می دهد که اگر این را به همگان اعلام نداری، گویی رسالت را ناتمام گذاشته ای... یعنی تمام این 23 سالت ابتر می ماند...
و آنچنان ولایت علی - آن فاتح خیبر- را به همگان اعلام نمود که علی از روی سطح خورجین ها بلند شد...


شیعه یعنی شرح منظوم طلب
از حجاز و کوفه تا شام و حلب
شیعه یعنی یک بیابان بی‌کسی
غربت صدساله، بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو
شیعه یعنی هجرت از من تا به او
شیعه یعنی دست بیعت با غدیر
بارش ابر کرامت بر کویر
شیعه یعنی عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار


غربت عجیبی است که در گلویم مانده. امشب را خیلی مشتاق رفتن بودم. دلم می خواست این یک عید را با دردانه ی دلم بروم و شاد باشم. اما بد غربتی است در گلویم.
دو سال پیش بود که مولایم بعد از سال ها نادعلی خواندن - بعد ها فهمیدم که سندش موثق نیست آن هم با ادله ی عقلانی - آن چنان عیدی ی بهمان داد که هنوز هم ادامه دارد!!!!
قربان معرفتت مولا...
قربان مظلومیتت مولا ...
ای خاک عالم بر سر این بشر بی مقدار که این چنین حق را می داند و می پوشاند...
جان بی مقدارم  به قربان غمی که امشب به دل فاطمه ات (س) می نشیند...



الحمد الله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایه امیر المومنین
و الائمه المعصومین علیهم السلام